تبليغاتX
کوچه ی سبز دل من

کوچه ی سبز دل من



ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 16:40 توسط بهار |


آسمان دل من باراني است

چشم هايم تاريك

مقصد دور ، مرگ اما نزديك

كوچه از زمزمه ي عابر عاشق خاليست

همه جا ساكت و سرد

رنگ تن پوش سپيداران زرد

تار ، ني، قانون ، درد

هيچ رحمي در خاطره ي سرما نيست

نگرانم ، نگران

غم يك عشق در اين نزديكي است

در صدايي لرزان

و غم ما كم نيست

از هوايي بهتر ، بر زميني ديگر

بارشي از عشق خواهد باريد

و آن فاجعه خواهد پيوست

سايه اي خفته به ديوار ، نگاهي پر درد

حس بيگانگي در من جاري است

آه سرما ، سرما

در حنجره سحر تو.

 اين پنجره خواهد پوسيد

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 19:14 توسط بهار |


به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

و هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

تمنای را دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است، تو شیدائیم را

به چشم خود فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی است

ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را

به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای احساس

به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی است این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان باد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران

فضای خاطرم را شستوشو دد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفتی

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 0:34 توسط بهار |


کاش می شد سرزمین عشق را

در میــان گـام ها تقـســیم کـــرد

کــاش می شــد با نگاه شــاپرک

عشــق را بر آســمان تفـهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب ســرد آســمان را ناز کــرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلــوع ســـرخ گـل پـرواز کــرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله ی غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لابه لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 13:32 توسط بهار |


خوب چند تا عکس جور واجور داریم
.
.
.
اولی از آنجلینا جولی خودمون






ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 23:42 توسط بهار |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 23:56 توسط بهار |


 

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلكش  برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

 نه به آب

 نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من به فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

 تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 16:48 توسط بهار |


همين امشب فقط ،

 امشب فقط هم بغض من باش

همين يك شب فقط

مثل خود عاشق شدن باش

در آوار همه آئينه ها تصوير من باش

همين امشب كليد قفل اين زندون تن باش

رو گلدون رفاقت ، بريز عطر سخاوت ، بپاش رنگ طراوت

اي جان جانان

اي درد و درمان

اي سخت و آسان

آغاز و پايان

ببار اي ابركم بر من ببار و ساده تر شو

ببار و قطره قطره نم نمك آزاده تر شو

تو اي باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره

اگه پر ميوه اي پر سايه اي افتاده تر شو

.

.

.

امشب ببين كه دست من عطر تو را كم مياره

امشب همين ترانه هم نفس دوست داره

صدا صدا ، صداي من

به وسعت يكي شدن

بيا بيا شكن شكن

بيا به جنگ تن به تن

بيا به جنگ تن به تن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 16:44 توسط بهار |


. برای چندمین بار از تو گفتم

که شهر عشق تو پایان ندارد

به یادت هست زخمی بر دلم هست

که جز لبخند تو درمان ندارد

زلالی تو به رنگ اشک برکه

تو با روح شقایق آشنایی

تو در آئینه سرخ غزل ها

همیشه ابتدا و انتهایی

کنار پنجره تنهای تنها

میان هاله ای از غم نشستم

تو آرایشگر چشمان موجی

و من زیبائیت را می پرستم

.

 

.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:33 توسط بهار |


سلام

من دوباره بعد از یه عالمه وقت اومدم

دلم برای همه چیز این تارعنکبوت جهانی تنگ شده بود ولی دوباره سرو کلم پیدا شد و حالا حالا ها از دستم خلاصی ندارین.

تا دوباره خودم خسته شم

راستش حال تایپ کردن با کیبورد کامی(رایانه)ام را ندارم چون کیبوردم بعد از آخرین باری دل و رودشو ریختم بیرون کار نکرد

حالا اینو داشته باش تا بعد.....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 19:44 توسط بهار |


من رها مي شدم اما ، در غروبي دلگير

من رها ميشدم اما ، در فضايي محدود

زندگي مي كردم ، زير يك سقف سياه ، روي يك موج كبود

با غم كهنه ي باد

گذر خسته ي رود

عشق تا روي زمين جاري بود

ذهن تنهاي مرا ، با چرا هاي عجيبي آلود

قصه ي عشق زميني اين بود :

روزي از خستگي آهن و دود

بال گشودم به سوي برهوت

خاك لبريز عطش، آسمان زرد و كبود

دل من؛ جرعه اي از روشني خورشيد

ذهن من ؛ قطره اي از زمزمه ي باران

برهوت ...

ساكت ، آرام، مبهوت ، حيران

خيره در نور ، خيره در باد

عشق آسماني است

هر چه باداباد .

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 5:47 توسط بهار |


امروز یه اتفاق جالب توی مدرسه برای ما پیش اومد.

حالا ما ها کیا بودیم ؟؟؟

من و یکی از دوستای صمیمی و هشت نفر دیگه از بچه های کلاس که نمی خوام اسماشون را بگم...

حالا کلا تو کلاس ما چند نفرن ؟؟؟ پانزده نفر.

یعنی به جز ما ده نفر که اون اتفاق برامون افتاد تنها پنج نفر باقی موندن...

حالا ماجرا از چه قرار بود؟؟ من و اون یکی دوستم چون بعد از ظهری بودیم و زنگ استراحت اول نتونستیم بریم واسه نماز گذاشتیم که زنگ استراحت دوم بریم که وسطای نماز مغرب زنگ خورد و از اون جایی که به اخلاق خیلی خوب دبیر زبان فارسی آشنایی کامل داشتیم بقیه ی نماز و یه جوری سر و تهشو هم اوردیم که خودمون هم نفهمیدیم چی شد چه برسه به خدا...

حالا بدو بدو اومدیم کفش بپوشیم اونم چه کفشی، کفش اسپرت با یه عالمه بند. تازه از بستن بند کفش فارق شده بودیم که دیدیم ای داد بیداد، باید پله ی چهار طبقه را طی کنیم تا برسیم به کلاسمون. بعد از یه عالمه رنج و مشقت که رسیدیم به طبقه ی پائین، همین که معلم وارد کلاس شد و در و بست یه ثانیه ی بعد نشده بود که من درو باز کردم و خواستم وارد کلاس بشم که معلم گفت دست نگه دارید...وارد کلاس من نشید...گفتیم آخه واسه چی بابا شما که هنوز کیفت هم نذاشتی روی میز.

ولی ایشون جفت پای مبارکشون را کردن تو یه کفش که نخیر نمی شه بیاین تو کلاس در واقع تو خونشون از اون مرغا ی یه پا پرورش می دن ....ما هم گفتیم خیالی نیست نمیایم تو کلاس ولی از اون جایی که خیالیمون بود رفتیم دفتر و به معاونمون که با هم رفیق فابریکیم ((ایشون امسال باز نشست می شن و واقعا حیفه که برن)) گفتیم تو را سر ارواح جدت یه برگه ی ورود به ما بده ولی الهی دورش بگردم اونم به ما مجوز نداد گفت چشمتون کور دنده تون هم نرم می خواستین زود برین ... در پی این اتفاق منو مژگان دست از پا دراز تر اومدیم بیرون که دیدیم تازه نصف بچه های کلاس دارن از دستشويي و آبخوری برگشته، خوشحال و خندان از پله ها میان بالا ... منو مژی که کارد می زدی خونمون در نمی اومد گفتیم چه خبر داری که  دبیر توی کلاس راهمون نمیده حالا اینا هم همه بچه خر خون، حسابی جوش اوردن که به چه حقی این ما را تو کلاس راه نمی ده و عرضم به حضور تون که در عرض پنج دقیقه چنان آشوبی به پا شد که نهصد نفر دانش آموز و کار کن مدرسه همه خبر دار شدن و دیگه کار رسید به مدیرمون که ما ماهی یه بار هم به ضیارت ایشون نائل نمی شیم اومد و با کلی ریش و سبیل گرو گذاشتن واسه ما ریاضی ها که خیر سرمون امید و آبروی مدرسه هستیم دبیر محترم اجازه داد ما بیایم توی کلاس.

خب دیگه تموم شد، خیلی مسخره بود نه؟ ولی برای من جالب بود آخه تا حالا کسی منو از کلاس بیرون نینداخته بود که انداخت فکر کن منو که خودم همه ی معلما را از کلاس فراری می دم به مدت پانزده دقیقه از کلاس انداخته شدم بیرون.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 6:27 توسط بهار |


صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد.  

پاک کن بیهوده است.

اگر این خط ها را پاک کنم، 

جایشان معلوم است.

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو

من کجا حق دارم ؛ مشقهایم را روی کاغذ باطله با خود ببرم؟!

می روم دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید از سر سطر نوشت!

                                                    مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 15:30 توسط بهار |


اگر چیزی از خدا خواستی و گفت: باشد همان را

که خواسته ای به تو خواهم داد.

اگر چیزی را خواستی و گفت: صبر کن می خواهد چیز بهتری

 را برایت فراهم سازد.

اگر چیزی را خواستی و گفت: نه حتما می خواهد بهترین

 چیز را برایت قرار دهد.

تو دوست داری چه جوابی از خدا بشنوی؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 6:27 توسط بهار |


شبی از پشت یک تنهایی غمناک  و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،

تو را در بین گل هایی که در تنهاييم روييده با حسرت جدا کردم...!!!

و تو در پاسخ

آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است  رویایی

و من تنها برای دیدن  زیبایی آن چشم،

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را 

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نم دانم چرا رفتی ؟نمی دانم شاید خطا کردم.

وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،نمی دانم کجا تا برای چه

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتنت تو آسمان چشم هایم جنس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام.

برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی هستم ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است.

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل،

میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر، نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 19:22 توسط بهار |


نمی دانم نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

کلویم سوتکی باشد به دست کودکی کستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !!!

دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 21:16 توسط بهار |


زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ی ده شاهي در جوی خیابان است

زندگی مجزور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست

زندگی هندسه ی ساده يكسان نفس هاست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است؛ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند

قارچ های غربت...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 4:56 توسط بهار |


سر کلاس ریاضی استاد، دو خط موازی کشید، خط پائین به خط بالا نگاه کرد و عاشق خط بالا شد، خط بالایی هم با یک نگاه عاشق خط پائینی شد. در این هنگام استاد فریاد زد که این دو خط هرگز به هم نمی رسند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 14:3 توسط بهار |


 

قلم می تراشم از هر استخوانم

 

مرکب گیرم از خون رگانم

 

بگیرم کاغذی از پرده ی دل

 

نویسم بهر دوست مهربانم:

 

که دوستت دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 19:32 توسط بهار |


سلام به تموم شما دوستای خوبم

مرسی از این که این قدر به من لطف دارید راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه سر سفره ی افطار ما رو فراموش نکنید چون می دونم که این قدر خوب و مهربونید که خدا دعای شما را بیشتر قبول می کنه تا من((دعا کنید که من توی کنکور قبول بشم)).

راستی از این غیبت طولانی ام معذرت می خوام کامپیوترم ((رایانه))خراب بود و بعدشم که امسال مهر نیومده سه تا امتحان ازمون گرفتن که فردا می فهمم چه گندی زدم به هر حال...

راستی سریال های بعد افطار را که میبینید نه؟

یکی از دوستام برام پیام داده بود کهاگه میوه ی ممنوعه را بخورید و شکرانه اش را به جا نیاورید اون وقت می رین تو اغما و بعد می زارنتون زیر یک وجب خاک.

باحال بود نه؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 10:39 توسط بهار |